تبليغاتX
یـادداشتــ هـای یــکــ حســـود خـــانومـ
یـادداشتــ هـای یــکــ حســـود خـــانومـ
همینی که هست-همینی که خواهد بود-تقصير خياطاي رو سياهه مانتوي من اگه يه كم كوتاهه
گاهی میشود انسان ها میشکنند حتی با یک حرف

گاهی بعضی از انسان ها میشکنند بدون حرفی

گاهی بعضی از انسان ها ترک بر میدارند و با آخرین ضربه خورد میشوند

گاهی  بعضی ها درجا میشکنند

خوش به حالشان

گاهی هم بعضی ها میشکنند ولی تکه تکه میشوند

 

من با آخرین ضربه و بدون هیچ حرفی خورد شدم ولی تکه تکه های وجودم همه جا پخش شد

 

دست نوشته هایم را پاک نمیکنم تا یادگار دورانی باشد که تنها دغدغه ام دوست داشتن بود

ولی حالا تنها دغدغه ام گریختن از این مزخرفات است

به یاد آن دغدغه های تلخ

ننوشتن بهتر از بد نوشتن

خدایا ببخش کسی را که میخواهد بخشوده شود

و خدایا کمک کن کسی را که نیازمند یاریت است

Tue 29 Mar 2011 | 2:16 PM | سوسول السلطنه |

تبریک عید از طرف کسایی که دوسشون داشتی و انتظار تبریک نداشتن از بعضی دیگری ها

حس قشنگی است

Sat 26 Mar 2011 | 11:2 PM | سوسول السلطنه |

آخ امروز یه حس بدی بهم دس داد

خدایا کمکش کن

av

 

Sun 20 Mar 2011 | 0:38 AM | سوسول السلطنه |

میخندم و خودم را به آن راه های دور و دراز میزنم

خانوم همکلاسی میفرماید کی بود منم میگم هیشکی؟

تیکه می اندازد که زنگ بزن بهش بگو استادش رفته سر کلاس

میگم به کی زنگ بزنم میگه همون دیگه!!!!

من فقط نگاه میکنم

رو شیشه یبخار گرفته ی ماشین دانشگاه مینویسم (b) میگه چرا b؟

میگم پس چی؟

میگه : M

Mon 14 Mar 2011 | 3:41 PM | سوسول السلطنه |

امروز اولین باری بود که حس ۶ اشتباه کرد

فکر میکردم استاد ریاضیم اسم و فامیلم رو نمیدونه ومیخواستم بهش یادآوری کنم

ولی در کمال تعجب اون منو میشناخت!!!!!


پ.ن:خیلی این چیزا واسم مهمه!!!!

 

Thu 10 Mar 2011 | 4:36 PM | سوسول السلطنه |

آدم یه چیزایی رو دیر میفهمه

خیلی دیر

ولی باز خوبه میفهمه

...

 

Tue 8 Mar 2011 | 5:9 PM | سوسول السلطنه |

حس بی خیالی چه حس خوبیست

حس بی غیرتی هم حس خوبیست

وقتی همه کست با دوست تو لاس عشقی میزند و تو هم بی خیال میخندی و تنهایشان میذاری تا با هم...

 

Sun 6 Mar 2011 | 5:8 PM | سوسول السلطنه |

جدیدا با شخصی به نام ع.ع میپرم معروف به ع.نیکوتین

اخه همش سیگار میکشه

ولی بچه خوبیه

ما با این داستان داشتیم ترم ۱

اگه دوس داشتم میگم بعدا


پ.ن:دوباره با اقای ب کات کردیم ایندفعه تقصیر اون بود به من چه؟؟؟

Thu 3 Mar 2011 | 5:44 PM | سوسول السلطنه |

تو بخش اس ام اس موبایلش برام نوشته اگه میخوای دستمو بگیر

و بعد نشون من میده گوشیشو

منم یه لحظه نگاش میکنم بعد دستمو تا آخر که برسیم فشار میده...

میگه دستت خیلی کوچولوووووو

 

Sun 20 Feb 2011 | 5:30 PM | سوسول السلطنه |

امروز بعد مدت ها با یکی که قبلا خیلی دوسش داشتم حرف زدم اونم 3 ساعت

نمیدونم این چه حکمتیه که وقتی حس میکنم کسی دوسم نداره ُ از همه جا نا اُمیدم

یکی که اصلا فکرشم نمیکنم سرُ کلش پیدا میشه

وقتی داشت از خاطرات قدیممون حرف میزد چقدر خوب جزئیات رو یادش بود چقدر خوب مو به مو ی حرفامو یادش بود

انصافا من که جزئیات یادم نبود

دوست داشتم ساعت ها باهاش حرف میزدم حضوری نه پشت تلفن

ولی خوب نمیشد دیگه

واسه بهم خوردن رابطمون هردو مقصر بودیم...

به اون موقع ها که فکر میکنم میبینم چقدر احساساتم و روحم پاک بودن

بهم گفت یادته به خاطر من عینک زدی که شبیه من شی؟؟؟؟

گفت آره ولی خیلی کم یادم بود..

گفت یادته اسم عروسکتو گذاشته بودی ب(اسم خودش)

وکلی خاطره ی دیگرو واسم تعریف کرد که من حتی فکرشم نمیکردم این چیزا واسش مهم بوده باشه

خدایا چی کار داری میکنی باهام...

Wed 16 Feb 2011 | 8:2 PM | سوسول السلطنه |

یه روز خودتو خوشکل میکنی میری...

طرف مربوطه نمیاد...

بعد یه آدم نا مربوط میاد میگه چقدر تغییر کردی خانوم میم

یه آدم نامربوط دیگه هم میگه خانوم میم چه خوشگل شده امروز!!!!!

 

Sat 12 Feb 2011 | 6:1 PM | سوسول السلطنه |

آقای مربوطه برای همیشه فراموش شد

امروز فکرمان آسوده شد


پ.ن:در این مورد همهی تقصیر ها را به گردن خودم می اندازم چون من مقصرم

پ.ن:استارت کار اساسی از ترم جدید

Sat 5 Feb 2011 | 9:38 AM | سوسول السلطنه |

روند خوشگذرانی:

۱-اوایل ترم:صفا سیتی(صیتی-ثیتی)

۲ـاواسط ترم:دیدن نادیده ها...

۳-اواخر ترم:سر به زیری و خواندن درس های نادیده

۴-امتحانات آخر ترم:پایان خوشی-جنگ بر سر پیروزی کارنامه  ی الف

Thu 20 Jan 2011 | 9:47 AM | سوسول السلطنه |


میگه یاد گرفتی چه جوری بیای؟

میگم آره همون جایی پیاده میشم که همه پیاده میشن!

میخنده ُ میگه شاید هیشکی واسه پیاده شدن نبود!!!!


میگم بچه هایی که میخوان برن مترو ، ایستگاه میدون زرافه ای پیاده میشن؟

با تعجب نگام میکنه و میگه میدون زرافه ای دیگه کجاست؟؟؟

فقط نگاه میکنم...

بعد با خنده میگه آها منظورت صادقیه اس!!!!!

 

Sat 15 Jan 2011 | 6:54 PM | سوسول السلطنه |

در دانشگاه علوم و تحقیقات خبری از هیچ چیز نیست البته به قول یکی از آقایون خبری برای شما نیست برای بقیه هست از بخت بد شایدم خوب . ما هرروز به غیر از دوشنبه ها در دانشگاه به سر میبریم همیشه فکر می کردم دانشگاه خیلی بهتر از مدرسه است ولی الان ترجیح میدم کاشکی هنوزم یه دانش آموز بودم در دانشکاه ما همه به هم حسادت میکنند اما به طور نامحسوس ولی برای من یکی دیگه همه چی محسوسه چند وقت پیش حرفی را از دهن کسی شنیدم که فکرش را نمیکردم از آن وقت تا به حال روحم ازرده شده وفقط با گذر زمان خوب میشود ولی امیدوارم روحم هیچ وقت خوب نشود و حافظه ام تا اخر عمرم آن لحظه را یاداوری کند از آن به بعد به خودم قول دادم با هیچ دختری هم کلام و دوست نشوم مگر در موارد درسی ودیگر پیش هیچ جنس مذکری ننشینم و با انها ذره ای صحبت نکنم اصولا دخترها جز تجسس در زندگی اطرافیان کار دیگری ندارند. ما در حال حاضر در دانشگاه گاو پیشانی سفید هستیم در کلاس همه علاوه بر اینکه بیوگرافی اینجانب را میدانند از تمام مسائل زندگی اینجانب حتی بهتر از خودم اگاهند مرا بهتر از خودم میشناسند و این در حالی است که من اسم و فامیل هیچ کدام از بچه های کلاس را نمیدانم چه برسه به....... هر روز صبح وقتی از ماشین پیاده شده و با پدرم خداحافظی میکنم به طرف اتوبوس های داخل دانشگاه به راه میوفتم همیشه سعی میکنم اگر جا بود جلو بشینم تا زودتر فرار کنم اما شادی این فرار دائمی نیست وقتی کوهی از پله ها را میپیمایم با درب ورود دانشکده ی فنی مهندسی روبرو میشوم که باید راهم را به سوی درب خواهران منحرف کنم کوله ام را از روی پشتم در می آورم و آن را به دست میگیرم تا آستین های کوتاه مانتوم کوتاه تر نشان ندهند وبعد از آن نوبت به نشان دادن برگه ی انتخاب واحد به مسولئن حراست است وقتی به چشمانشان نگاه میکنم ترسی به جانم رخنه میکند که تمام بدنم برای عبور از آن تونل وحشت فلج میشود و بعد از ان هم پیش به سوی کلاس وقتی به کلاس وارد میشوم سعی میکنم با کسی چشم تو چشم نشوم مثل این است که انگار چشمانم فقط صندلی های خالی را میبیند و بس! اوایل دوست داشتم در ردیف جلو بنشینم ولی بعد از ان صحبت دیگر رغبتی ندارم هر چه روز ها میگذرد قیافه ام تو هم تر میرود و ساکت تر از قبل وبه قول یه بنده خدایی دپرس تر میشوم ولی فکر نکنم کسی این ها را احساس کند جالب این است که من روی هر کسی دست میگذارم 2 نفر دیگر هم دست روی همان شخص مربوطه میگذارند پیش خودم فکر کردم نکند من بخت باز کنم! ولی تنها راه خلاصی این است که دست روی هیچ کسی نگذارم و زندگیم را بکنم! چرا زندگی روی خوشش را به من نشان نمیدهد خدایا کمکم کن راستی عضویتم را در بسیج لغو کردم.

پنجشنبه 22 مهر 89 ساعت 21:22

Thu 28 Oct 2010 | 1:16 PM | سوسول السلطنه |

چه کودکانه لباس پوشیدم

چه برادانه نگاهم کردند

چه ابلهانه بمن خندیدند

و جه کودکانه دوستم داشتند

Tue 14 Sep 2010 | 10:13 PM | سوسول السلطنه |

روز اول

ما در این روز پا به دانشگاه علوم و تحقیقات گذاشتیم همراه با پدر گرامی

به قصد ثبت نام!

اینجانب همیشه از بسیج و پسرهای بسیجی بدمان می آمد

همچنین از پسرهایی که ته ریش میگذاشتند هم بدمان میامد


پ.ن:اینجانب در بسیج عضو شدم و هر چه پدرم اصرار کرد نتوانست منصرفم کند

پ.ن:اینجانب امروز نگاهی محبت آمیز به پسری که هم ته ریش داشت هم مسئول بسیج بود کردم

پ.ن:خدا به خیر کنه


Tue 14 Sep 2010 | 10:6 PM | سوسول السلطنه |

نمیدونم همیشه میترسیدم یکی بیاد بلاگمو بخونه و منو بشناسه و آبروم بره

ولی هیچکی منو نشناخت

ولی با این حال باید محتاطانه(نمیدونم املاش درسته یا نه)رفتار کنم

هنوزم میترسم

هنوز مرددم که خاطراتمو بنویسم یا نه




Sat 11 Sep 2010 | 12:17 PM | سوسول السلطنه |

حس تنها بودنم روحم را تکه تکه کرده است

خیلی وقت بود روحم را ترمیم کرده بودم و شستشو داده بودم

اما دیروز بار دیگر روحم تکه تکه شد حتی بیشتر از دفعه ی قبل



پ.ن:می خواهم تنها بمانم  تا اخر عمر


Sat 11 Sep 2010 | 12:5 PM | سوسول السلطنه |

وقتی با هزار شوق و ذوق میگی مامان یه عدد از 1 تا 49 بگو

مامانتم چند تا عدد میگه 

هر عدد نشا گر یه......

در آخر میبینی که تو هیچ کدام از اون عدد ها نیستی حتی پست ترینش


پ.ن: مفهوم این پست رو فقط خودم میفهمم ودیگر هیچ

پ.ن:حق خوری رو الان میفهمم


Fri 10 Sep 2010 | 5:18 PM | سوسول السلطنه |

کفش هامو پا یکنم و میگم بریم؟؟؟

میگه: کجا؟

میگم مگه نمیخواستی با هام صحبت کنی؟؟

میگه:من؟؟

نه بابا من با تو چیکار دارم

دختره ی حسود!!!!!!

Tue 7 Sep 2010 | 12:57 PM | سوسول السلطنه |