|
یـادداشتــ هـای یــکــ حســـود خـــانومـ
همینی که هست-همینی که خواهد بود-تقصير خياطاي رو سياهه مانتوي من اگه يه كم كوتاهه
|
گاهی بعضی از انسان ها میشکنند بدون حرفی
گاهی بعضی از انسان ها ترک بر میدارند و با آخرین ضربه خورد میشوند
گاهی بعضی ها درجا میشکنند
خوش به حالشان
گاهی هم بعضی ها میشکنند ولی تکه تکه میشوند
من با آخرین ضربه و بدون هیچ حرفی خورد شدم ولی تکه تکه های وجودم همه جا پخش شد
دست نوشته هایم را پاک نمیکنم تا یادگار دورانی باشد که تنها دغدغه ام دوست داشتن بود
ولی حالا تنها دغدغه ام گریختن از این مزخرفات است
به یاد آن دغدغه های تلخ
ننوشتن بهتر از بد نوشتن
خدایا ببخش کسی را که میخواهد بخشوده شود
و خدایا کمک کن کسی را که نیازمند یاریت است
حس قشنگی است
خدایا کمکش کن
av
خانوم همکلاسی میفرماید کی بود منم میگم هیشکی؟
تیکه می اندازد که زنگ بزن بهش بگو استادش رفته سر کلاس
میگم به کی زنگ بزنم میگه همون دیگه!!!!
من فقط نگاه میکنم
رو شیشه یبخار گرفته ی ماشین دانشگاه مینویسم (b) میگه چرا b؟
میگم پس چی؟
میگه : M
فکر میکردم استاد ریاضیم اسم و فامیلم رو نمیدونه ومیخواستم بهش یادآوری کنم
ولی در کمال تعجب اون منو میشناخت!!!!!
خیلی دیر
ولی باز خوبه میفهمه
...
حس بی غیرتی هم حس خوبیست
وقتی همه کست با دوست تو لاس عشقی میزند و تو هم بی خیال میخندی و تنهایشان میذاری تا با هم...
اخه همش سیگار میکشه
ولی بچه خوبیه
ما با این داستان داشتیم ترم ۱
اگه دوس داشتم میگم بعدا
و بعد نشون من میده گوشیشو
منم یه لحظه نگاش میکنم بعد دستمو تا آخر که برسیم فشار میده...
میگه دستت خیلی کوچولوووووو
امروز بعد مدت ها با یکی که قبلا خیلی دوسش داشتم حرف زدم اونم 3 ساعت
نمیدونم این چه حکمتیه که وقتی حس میکنم کسی دوسم نداره ُ از همه جا نا اُمیدم
یکی که اصلا فکرشم نمیکنم سرُ کلش پیدا میشه
وقتی داشت از خاطرات قدیممون حرف میزد چقدر خوب جزئیات رو یادش بود چقدر خوب مو به مو ی حرفامو یادش بود
انصافا من که جزئیات یادم نبود
دوست داشتم ساعت ها باهاش حرف میزدم حضوری نه پشت تلفن
ولی خوب نمیشد دیگه
واسه بهم خوردن رابطمون هردو مقصر بودیم...
به اون موقع ها که فکر میکنم میبینم چقدر احساساتم و روحم پاک بودن
بهم گفت یادته به خاطر من عینک زدی که شبیه من شی؟؟؟؟
گفت آره ولی خیلی کم یادم بود..
گفت یادته اسم عروسکتو گذاشته بودی ب(اسم خودش)
وکلی خاطره ی دیگرو واسم تعریف کرد که من حتی فکرشم نمیکردم این چیزا واسش مهم بوده باشه
خدایا چی کار داری میکنی باهام...
طرف مربوطه نمیاد...
بعد یه آدم نا مربوط میاد میگه چقدر تغییر کردی خانوم میم
یه آدم نامربوط دیگه هم میگه خانوم میم چه خوشگل شده امروز!!!!!
امروز فکرمان آسوده شد
پ.ن:در این مورد همهی تقصیر ها را به گردن خودم می اندازم چون من مقصرم
پ.ن:استارت کار اساسی از ترم جدید
۱-اوایل ترم:صفا سیتی(صیتی-ثیتی)
۲ـاواسط ترم:دیدن نادیده ها...
۳-اواخر ترم:سر به زیری و خواندن درس های نادیده
۴-امتحانات آخر ترم:پایان خوشی-جنگ بر سر پیروزی کارنامه ی الف
میگم آره همون جایی پیاده میشم که همه پیاده میشن!
میخنده ُ میگه شاید هیشکی واسه پیاده شدن نبود!!!!
با تعجب نگام میکنه و میگه میدون زرافه ای دیگه کجاست؟؟؟![]()
فقط نگاه میکنم...
بعد با خنده میگه آها منظورت صادقیه اس!!!!!![]()
پنجشنبه 22 مهر 89 ساعت 21:22
چه کودکانه لباس پوشیدم
چه برادانه نگاهم کردند
چه ابلهانه بمن خندیدند
و جه کودکانه دوستم داشتند
ما در این روز پا به دانشگاه علوم و تحقیقات گذاشتیم همراه با پدر گرامی
به قصد ثبت نام!
اینجانب همیشه از بسیج و پسرهای بسیجی بدمان می آمد
همچنین از پسرهایی که ته ریش میگذاشتند هم بدمان میامد
پ.ن:اینجانب در بسیج عضو شدم و هر چه پدرم اصرار کرد نتوانست منصرفم کند
پ.ن:اینجانب امروز نگاهی محبت آمیز به پسری که هم ته ریش داشت هم مسئول بسیج بود کردم
پ.ن:خدا به خیر کنه
نمیدونم همیشه میترسیدم یکی بیاد بلاگمو بخونه و منو بشناسه و آبروم بره
ولی هیچکی منو نشناخت
ولی با این حال باید محتاطانه(نمیدونم املاش درسته یا نه)رفتار کنم
هنوزم میترسم
هنوز مرددم که خاطراتمو بنویسم یا نه
حس تنها بودنم روحم را تکه تکه کرده است
خیلی وقت بود روحم را ترمیم کرده بودم و شستشو داده بودم
اما دیروز بار دیگر روحم تکه تکه شد حتی بیشتر از دفعه ی قبل
مامانتم چند تا عدد میگه
هر عدد نشا گر یه......
در آخر میبینی که تو هیچ کدام از اون عدد ها نیستی حتی پست ترینش
پ.ن: مفهوم این پست رو فقط خودم میفهمم ودیگر هیچ
پ.ن:حق خوری رو الان میفهمم
کفش هامو پا یکنم و میگم بریم؟؟؟
میگه: کجا؟
میگم مگه نمیخواستی با هام صحبت کنی؟؟
میگه:من؟؟
نه بابا من با تو چیکار دارم
دختره ی حسود!!!!!!